تازه داشتم پروانه می شدمااااااااا روحم کش اومد!
عمو یادگار دوربینو بی خیال سرتو که درد نمی کنه بیار دستمالم یادت نره هر چی باشه شب اول به درد می خوره خب لا اقل من که نیستم اشکاتو که پاک می کنه!دستای تو دست کشتم پیشت باشه شاید گذاشتم پیشم جا بمونن بعد ریشای یه متری زیر چونتم بپیچ دور گردنت که دیگه با عطسه هات سماخ(غ.ق) گوشی تلفنمونو پاره نکنی بعدشم به خودم گفتم خفه شو لعنتی تو حتی بلد نیستی رو کول خودتم وایستی بیا پایین بینم اوج گرفتن جربزه می خواد که تو نداری حالا هی دررو! دیگه نبینمت رفتی اون بالا هاااااااااااااا
آه داشتم پروانه می شدمااااااااا ............!
این بار که دیدمش اسرار آمیز بود دور سرش را هاله ای از مه فرا گرفته بود و در حالیکه چشم چپش را توی چشم چپم چپانده بود خیره خیره نگاهم می کرد با این که چشم هایش داشت از تاریکی نگاهم می کرد ولی به نظر می رسید این تاریکی هست که از چشم هایش نگاه می کند با نگاهش یاد نگاه خودم افتادم که همان شب داشت تردید هایم را دست می کشید
آه کاش بودی و عکس می گرفتی از تردیدهای داخل جوراب کریسمسم،از لحظه های نابی که زیر بالشم قایم کرده ام، از دانه های اناری که روی تختت ریختم، از توجه های بی اعتنایت و فکر های نخ نمایم.
من
من یاد می گیرم با خط تو بنویسم عکست را
نت های صدایت را
می دهم آن پیرمرد بنوازد
آهنگ قدم هایت را
من
من دوست دارم دست چون برگت را
ناله هایت را
تن سرد و نفس های گرمت را
من
من مثل اینکه دوباره زیادی نشستم لب پنجره،
هذیان می گویم ،بروم بهتر است
میروم
با تختم هم بستر می شوم
دوباره فردا بر می گردم
لب پنجره می نشینم
هذیان می گویم
میروم
.....
پ.ن:لعنت به این زندگی که همیشه چیزهای خوبت را جاهای تاریک از دستت می گیرد
به اتاقم كه بيايي از لب پنجره اش همه خانه ها را مي بيني كه روي طنابهايشان رخت پهن شده خب آدم كه چيزي را ببيند هوس ميكند، من هم هوس كردم رخت هايم را بشويم اما دلم خواست آنها روي دست هاي درخت توي كوچه مان پهن كنم آخر خوشم نمي آيد آدم را با گيره بچسبانند به طناب .
از درخت آويزانشان كردم و بر گشتم چه بوي خوبي مي دادم دو بار خوابيدم و بيدار شدم به گمانم مي شود دو روز يك بويي هم ميدادم تازه آن بو را با خودم بيرون هم بردم ،طفلك تنها بودم آخر. بر كه مي گشتم از دور يك لباس آويزان ديدم بلوزو شلوار بود دستهايش تكان ميخورد شانه هايش را هم جمع كرده بود انگار دگمه هايش پس و پيش بسته شده بود دكمه هاي بالايي هم اصلا بسته نشده بود نزديك تر كه رفتم ديدم تويشان خاليست يا شايد من فكر كردم كه خاليست اصلا شايد هم نبود، آخر چشم هايش مثل تگرگ خالي بود آدم سردش مي شد دور و برم را نگاه كردم تا شايد چيزي پيدا كنم براي گرم كردن تنم چشمم به مانتوي سفيدم افتاد كه شسته بودمش ولي هنوز خيس بودبعد از دو روز!صداي هق هقي هم مي آمد سرم را كه بر گرداندم چشمم افتاد به يك دهان باز از تويش بخار ميزد بيرون سرم را بردم تو يعني فرو كردم تو حلقومش تا گرمش شود، بالا را كه نگاه كردم يك عنكبوت آويزان ديدم دست هايش تكان مي خورد شانه هايش را هم جمع كرده بود داشت براي نقاشي روي ديوار سر تور مي بافت عكس را كه نمي شد ديد زنگار گرفته بود اما چشم هايش، آن ها مرا مي ديدند يعني نگاه مي كردند چه قدر سياه بودند مثل سرماي تگرگ آدم دوست داشت نگاهشان كند ، اخر گرمش مي شد چيزهايي هم از آن چشم ها بيرون مي آمد به گمانم همان ها گرمم مي كردند .
ديگر بايد بر ميگشتم ، آخر سياهي آن چشم ها مثل شب همه جا ماسيده بود ترسيدم مانتوي سفيد تازه شسته شده ام هم رنگ بگيرد به طرفش رفتم بويي مي آمد يك بوي بد و صداي هق هق يك گريه ،نزديك تر كه شدم ديدم آستين هايش سياه شده چشمهايش را هم در آورده بود و هق هق گريه مي كرد بگو چرا خيس شده بود طفلك ! تازه بوي لاشه ام هم مي آمد.
تو هيچ نپرسيدي كي به ديدنت بيايم تا كه خودم گفتم پريروز بيا ولي الان فردا شده و تو هنوز فكر مي كني امروز است.
تو هيچ فكر نكردي ان روز چه روزي بود تا وقتيكه خودم گفتم امروز اول ... ولي حرفم را قورت دادم و اينجوري گفتم (اينجوريشو ديگه نميتونم نشون بدم) امروز المان به لهستان حمله كرد و تو شروع كردي از نيرووارانا برايم گفتن .
تو هيچ نگفتي چرا من فقط با يكي از لبهايم به رويت خنديدم تا وقتي كه خودت با نفهميت خودتو پيش من كود كردي
اخه تو اين همه رو نفهميدي، نميدونم پس من چرا هيچ نفهميدم كه تو همش خيالي!
من:برا چي؟
-آخه نظراي تو مخالف نظراي ماست!
من كوچيك:ولي من اين طور فكر نمي كنم
-ديدي گفتم!
من بزرگ(تودلش):اگه كمي از اين ماده ژله مانند چروكيده خوش رنگ تو كلت داشتي قبل از اين كه اينو
بگي كمي به حرفاي من فكر مي كردي ،
اون وقت سكوت تو ميشد تمنّاي صداي من.
البته شايد اين به اين خاطر باشه كه از موهبت انبساط بي بهره ايم ولي هست قسمتي از وجودمون اندازه چند تا دونه پفك كه از اين خاصيت بي نصيب نيست و قابليت هايي مثل پايان رو به ما ميده پاياني با او كه خود آغازي دگر است.